صدای ناهنجار پیانوی کافه پیانو!
بسمالله الرحمن الرحیم.
پیشتر در چندین روزنامه و مجلهی معتبر وصفش را شنیدهای، میگویند قرار است چند کارگردان با اقتباس از آن فیلم بسازند و از قرار این کتاب جزو پرفروشترینها هم میباشد! خیلی از آن تعریف شده است؛ روی جلدش را نگاه میکنی، نوشته: چاپ سی و یکم! پس حتماً رمان خوبی است! حتی اگر عبارت «برگزیدهی نظرسنجی روزنامهی اعتماد از منتقدان، به عنوان بهترین رمان سال 1386» را ندید بگیری چون به هر حال به «اعتماد» نمیتوان اعتماد چندانی داشت! به ویژه آنکه در آن زمان هنوز مدیرمسئولش متواری و پناهندهی دشمنان نشده بود! ولی اصلاً نمیشود «تقدیر شده در جایزهی ادبی اصفهان» را نادیده گرفت! پس اینجاست که 5200 تومان ناقابل را از جیب مبارک خارج میکنی تا کتاب «کافه پیانو» را که نخستین اثر «فرهاد جعفری» است بخری و میخری!
تقریباً همهی شخصیتهای داستان واقعی هستند ولی در عالم رویا پردازش شدهاند؛ مثلاً آقا فرهاد اصلاً کافه ندارد و یا فلانی اصلاً فلان کاره نیست! به هر حال نویسنده با در هم آمیختن واقعیت و خیال رمانی نوشته تا اگر کسی از دخترش گلگیسو پرسید پدرش چه کاره است فوراً یک نسخه از کافه پیانو را در بیاورد و با افتخار نشان بدهد و بگوید نویسنده!؟ البته آرزو میکنم گلگیسو که حتماً الآن 12 سال دارد به همین قناعت کند و هرگز لای کتاب را با آن رفتارهای فاخر قهرمانانش و ادبیات غنیاش نگشاید!
داستان، مربوط به مرد کافه داری است که با زنش مشکل دارد! البته من آخر نفهمیدم آیا مشکل خانم معلم چادری اهل نماز به سرمالو بودن و هرگز ندوختن دکمههای لباس آقا فرهاد و یا اتو نکردن آنها و تنفرش از سیگار کشیدن شوهر ختم میشود یا مسئلهی دیگری هم هست و اصلاً این آقا فرهاد که در جایی از داستان فاخرش!؟ از زبان لاروش فرانسوی اعتراف میکند در دعوا دو طرف مقصرند آیا تنها تقصیرش زود از کوره در رفتن است یا...! داستان به قول نویسندهی ستون «قطره» ی اطلاعات هفتگی پر است از جملات «یأجوج و مأجوجی» تا آنجا که اگر توضیحات زائد آن را حذف کنیم چه بسا 266 صفحه به 190 صفحه تقلیل یابد بدون آنکه چیزی از اصل داستان و پیامش!؟ بکاهد و حداقل این حذف این خواهد بود که آن توضیحات زائد هرگز ذهن مخاطب را از اصل به حاشیه منحرف نخواهد کرد!
از ویژگیهای داستان، گلگیسوی 7 ساله دختر آقا فرهاد است که عشق میکند وقتی به بابایی میگوید بَبَعی (و چقدر من چندشم میشد وقتی در جای جای داستان میخواندم: خداحافظ ببعی جان!)! از عفت کلام نویسنده چیزی نمیگویم و فقط شما را رجوع میدهم به صفحهی 94 که البته نمونهای از یک مشت خروار است! در جایی از داستان آقا فرهاد با دختری فاحشه به نام صفورا آشنا میشود و خدا را شکر میکنم که به قول خود نویسنده «نظام اخلاقی حاکم بر جامعهی ما» اجازهی بیان همه چیز را نمیدهد وگرنه بعید نبود فراتر از در آغوش گرفتن صفورا پیش برود و سپس یادش بیفتد که یک تار موی گندیدهی همسرش پریسیما میارزد به صد تا صفورا! البته باز هم لطف میکند و به صفورای زیبا لبخند!؟ اجازه میدهد ماهی یک بار بیاید کافه و «پرفورمانس» اجرا کند!
نمیدانم قهرمان عاشق زنان روسی! که میتواند از روی ناخن افراد شخصیت آنان را تشخیص دهد چرا در تشخیص شخصیت همسرش این قدر ناتوان بوده است لکن در دیگر ویژگیهای رمان میتوان به تبلیغ خوانندگان و آثار طاغوتی نظیر سیاوش قمیشی و شعر فرنگیس اشاره کرد.
مخلص کلام آنکه کافه پیانو هر چند با وجود ضعف شخصیت پردازی در معرفی شخصیتهای مختلف اجتماعی در قالب مشتریهای کافه تا حدودی موفق بوده است ولی تا توانسته از طریق بیعفتی قلم و توصیفهای مبتذل، فرهنگ ایرانی-اسلامی را لجن مال کرده است! داستان کافه پیانو نمیتواند فراتر از یک داستان مبتذل – اگر نگوییم مستهجن- باشد و بیشک فیلم اقتباس شده از آن هم فراتر از یک فیلمفارسی نخواهد بود! و نکتهی جالب اینجاست که کافه پیانو و کافه پیانوها هر روز منتشر و فیلمفارسیها بر پردهی سینما میروند آنگاه حضرات دلسوز و بعضاً عمار صفت! انتظار دارند از طریق رفتار پلیسی و تفکیک جنسیتی دانشگاهها مشکلات اخلاقی جامعه را حل کنند!
التماس دعا.
یا علی «ع» مدد.
موضوع: فرهنگی
» نظر